تبليغاتX
عاشقانه


عاشقانه

عشقبازی به همین آسانی است... منوعشقم بااين كد12912زنده ايم.

 

بیا ای رویای قشنگ، بیا تا به همه نشان بدهیم که رویا را فقط در عالم خواب نمیشود زیارت کرد، بیا تا به همه ثابت کنیم که میتوان به رویاها هر چقدر هم دور، دست یافت... بیا تا دست در دست هم فریاد بزنیم که عاشق هستیم و عشق زیباست و عشق هنوز هم وجود دارد... میخواهم رازی را با تو در میان بگزارم:هیچ میدانستی ای نازنین من که من قبل از تو عاشق باران بودم؟ و هیچ خبر داری که وقتی عاشق تو شدم باران هم زیباتر شد؟؟ وقتی آسمان ناگهان خشمگین میشود و صورت مهربانش سیاه میگردد و ناگهان بغضی که روزهایی بسیار تحمل کرده، میشکند، من هم بیرون میروم و آسمان به دیدن من میاید و دستهایم را در دستهایش میگیرد و میگوید که باز هم خبری برای من دارد. و من گوش میکنم، ساکت و بی صدا... و او همچنان درددل میکند و ناگهان غرشی میکند و به یادم میاندازد که ”ای دیوانه تو هم خود عاشقی پس چرا برایت تعریف کنم؟ تو خوب میفهمی چه میکشم...“ آنگاه است که من هم بی امان گریه را سر میدهم و با تکان دادن سر زمزمه میکنم:”میفهمم، میفهمم...“ و همچنان من و آسمان در آغوش هم میگرییم... و آسمان بار دیگر باز بانگ بلند میکند که:” بیا به من قول بده که وقتی به دلداده و شیفته ات رسیدی، مرا فراموش نکنی...“ و من قول دادم... شاهزاده من بدان که هر بار آسمان غمی داشت و به گریه افتاد من هم گریه خواهم کرد... ولی بدان که گریه من دیگر از روی غم نخواهد بود بلکه گریه شادی خواهد بود که من به عشق زندگی خود رسیده ام و من خوشبخت هستم ولی حیف که آسمان هنوز هم تنهاست...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 19:58 توسط باران| |

ساقي امشب درد بي درمان گرفتم رحم كن                            

                                                 از    فراغ دوري يارم   بريدم   امر كن

هرچه ميخواهي بگو  امشب خرابم   ساقيا                             

                                              گاه ميخندم ولي گريان نميدانم   چرا

ساقي پيمانه شكستم مي بريختم برزمين                             

                                            من بريدم ازدوعالم مي نميخواهم همين

تاكه هستم مي بيارومست كن كاشانه را                          

                                          تا  كه رفتم تو نمان وبشكن آن پيمانه را

من رهاكردم به عشقت دوستان وخانه را                           

                                     رفته ام اما   نگويم حرفهاي   كهنه     را

هركه را ديدي كه  از درد رفاقت پير شد                             

                                    يادمن افتي.پشيماني.چه سودي دير شد.

اران)

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 16:41 توسط باران| |

عشقبازی به همین آسانی است...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

...رنگ زیبای خزان با روحی

...نیش زنبور عسل با نوشی

کارهمواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

وشب و روز و طبیعت با ما

    عشقبازی به همین آسانی است

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 22:21 توسط باران| |

برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬

دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است…

و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم !

شاید این هم خاصیت ِ داشتن این صفحه ی مجازی است ؛

میان جاده که می آمدم ، سرم پر از فکر بود

فکرهایی از آن دست که به هر نیمه ای که می رسیدم

احساس می کردم بیش از این رخصت پیش رفتن ندارم

چیزهایی مثل ِِ

آینده

رفتن

ماندن

حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن..

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 22:19 توسط باران| |

 

تو را در رویایم میبینم
چشمان میشی ات را به من دوخته ای
عاشقانه نگاهم می کنی
نگاهم را میدزدم
آسمان چشمانت ابری میشود
آه!چه دلگیر میشوم
 

دوریت بیتابم میکند
دلتنگیت بیقرارم میکند
کی می آیی از این سفر بی پایان؟
چرا این سفر آنقدر طولانی است؟
 
دستانت را میخواهم
 

و
طعم گس لبهایت
 

که
دیوانه میکند مرا
 
ونوازش هایت
که تااوج خلسه ی از خود بیخود شدن میبرد مرا
 
و چشمانت
 
که همه ی رازهای درونت را برملا میکند
و چشمانت را
که
همه ی عشقت در آن جاری ست
و
صدای نفس هایت بیتاب و بی قرار
و
زمزمه های عاشقانه ات
و
آغوش پر از بوسه ات

                                که ناب است و بی نظیر
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 22:18 توسط باران| |

سر بر سینه ات می گذارم...
نیاز به سخن گفتن نیست...
تمامی احساست را از تپش ِ قلبت در می یابم...
بر چشم هایت بوسه می زنم...
چشم هایت معصومند...
آنها تنها دریچه ی من برای رسیدن به افکار ِ تو اند...
دستانت را در میان ِ دستانم نگاه می دارم...
سالهای سال، گرمی ِ دستانت تنها مرهم زخم های کهنه وعمیق وجودم است...
بر لبانت بوسه می زنم...
آنها تنها رام کننده لحظه های خروشان و وحشی زندگی ام هستند...
تو را در آغوش می کشم...
زیرا تنها، حس ِ بودن در کنار ِ توست که می تواند،
درون ِ مرا از جوش و خروشی ابدی باز دارد...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 22:15 توسط باران| |

دوست دارم بشینم زار زار گریه کنم.نمی دونم حال شما چه جوریه.من الان این جوریم. می خوام گریه کنم به حال خودم.به حال عمرم که همش تو حرف زدن گذشت نه عمل کردن.به اینکه می خواستم خوب باشم نشد.به اینکه می خوام فقط تو رو ببینم ولی نمی زارن یا نمی شه.

خدایا می خوام به کار بد و خوبم گریه کنم.به گذشتم به آیندم به الانم....به دور و ورم که انقد شلوغش کردم.

نه!گریه ی من از ترس نیست.از کارای اشتبامه.از کارایی که تو خوشت نمی آد.باهاشون حال نمی کنی.منم هر روز خواسته و ناخواسته انجامشون می دم.خدایا می دونم تو بخوای درستم می کنی.پس بخواه که می دونم بقیه ی عمرمم زود می گذره و یک دفعه می گن خوش اومدی.وقتت تمومه.کاسه کوزتو جمع کن داداش. باید بری.نمی خوام اینطوری برم.خودت ما رو نجات بده می دونم هیشکی دلش بیشتر از تو برا ما نمی سوزه.خودت آفریدیمون خودت جمع و جورمون کن ای خدااااااای مهربون.

می دونم خیلی بدی کردم.می دونم هر کاری دلم خواست کردم.می دونم رو هوسم کار کردم.ولی می دونی اگه بگی برو کجا رو دارم برم؟آخه کجا برم؟

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

                                         بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود هم در غم عشق

                                         اما نه چنین زار که این بار افتاد

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:53 توسط باران| |

قلم خشک شده است و نای نوشتن را ندارد دستهایم بی رمق است ،افکارم درهم گردیده است ...

از چه میخواهم بنویسم .... درد دلم دو چندان میشود ، قطره اشکی از چشمهایم زاده میشود ، ضربان قلبم حالت عادی را ندارد ..... محکوم به چه هستم ؟

جرمم چیست ؟ گناهم چیست ؟ تاوان گناهم چند سال هست ؟
چوبه دار ، آیا مجازاتی عادلانه هست ؟
حال آن مجازات را با اشتیاق می پذیرم و اعتراف میکنم و سر به فرمان قاضی چرخ و فلک فرود می آورم مرگ را با آغوش باز پذیرا میشوم چون تو........... از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر میداری . سیه روزی ؛ تیره بختی و سرگردانی را سر و سامان میدهی . تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می باشی ، دیده سرشک بار را خشک می گردانی ، تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند .....
میگویند جرمم خیلی سنگین است جرمی که دیگر مجرمانش کم شده ، دیگر کمتر کسی خود را آلوده میکند ...
جرم من عشق است ، دوست داشتن است ، وفاداری هست ، دل نشکستن است
یاد شاعر توانای معاصر فریدون مشیری افتادم :
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است ، سینه دنیا زخوبی ها تهی است صحبت از آزاده گی ، پاکی ، مروت ابلهی است ......
صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست ، فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست ، فرض کن جمگل بیابان بود از روز نخست ، درکویری سوت و کور ،
در میان مردمی با این مصیبتها صبور ، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق !
گفتگو از مرگ انسانیت است .
مرا به همه چیز محکوم کردند ، عیبهایی را که برایم شماردند باعث شد در اندیشه هایم و خیالات خودم گم شوم ، قدرت تمرکز نداشتم گویی افکارم را از دست داده بودم ... انگار گناهکار من بودم که عاشق شده بودم ... انگار همه چیز حقیقت داشت جزء عشق خالصانه من !
حس کردم در محضر معلمی هستم بدون داشتن جواب موجه برای انجام ندادن کارهایش ....
زبانم بند آمده بود ، اما در درونم فریادی بود ، اعتراضی ، و حرفهایی که هیچ کس را محرم شنیدارش را نمی دانستم ....
همه آنها را در درونم خفه کردم و گوش دادم با آنکه برایم سخت بود : بر عشقم نهیب می زدند ، با تمسخر نگاه میکردند و به محبتهایم به چشم تحفه های به درد نخور می نگریستند .
اما آنها برای من مادیات نبودند همه تک تک آنها احساسات من بودند ، احساساتی که عودت داده شدند ، و مرا به جرم اینکه عاشق شده ام ، دوستش دارم محکوم به جدا شدن کردند و خواستند جسم ما را از هم جدا کنند با خورد کردن احساسات و یا با شکستن غروری که دیگر .................. چیزی نمانده بود تا التیام یابد .
انگار دروغ و ریا کاری بهترین کلیدهای موفقیت و رسیدن به هدف است .
چرا ؟
این متن را به کسانی تقدیم میکنم که میخواهند مرا از عزیزترین کس زندگیم دور سازند ، غافل از اینکه این جسممان هست که دور میشود نه قلبهایمان .
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 11:57 توسط باران| |

براي ديدن تصاوير به ادامه برويد...



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 20:53 توسط باران| |

هوا سردست ...

من از عشق لبریزم

چنان گرمم ...

چنان با یاد تو در خویش سر گرمم ....

که رفت روزها و لحظهها از خاطرم رفته ست!

هوا سردست اما من ...

به شور و شوق دل گرمم

چه فرقی می کند فصل بهاران یا زمستان است!

تو را هر شب درون خواب می بینم

تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه می چینم

و وقتی ازمیان کوچه می آیی ...

و وقتی قامتت را در زلال اشک می بینم ...

به خود آرام می گویم :دوباره خواب می بینم!

دوباره وعده*ی دیدارمان در خواب شبباشد

بیا... من دسته های نرگس دی ماه را

در راه می چینم !!
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 22:29 توسط باران| |


Design By : Night Skin